محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4761
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : روزى عمر بن عبد الله جذامى كه جانشين سالار نگهبانان بود وى را برون آورد و مىخواست بزند ، اما از قدم تا مغز سرش تاول بود ، به دو گفت : « اين روز نوبت تو است ، مىخواهى كجاى ترا تازيانه بزنم ؟ » گفت : « به خدا بر تن من جايى براى زدن نيست ، اگر مىخواهى كف دستهايم . » پس ، دستهاى وى را بياورد و پانزده تازيانه به كف آن زد . گويد : « فرستادگان رياح پيوسته پيش وى مىآمدند كه به دو مىگفت ، پاى ابن خالد را ميان بكشد تا آزادش كند . به دو پيغام داد : « بگو از من دست بدارند تا مكتوبى بنويسم . » پس از او دست بداشتند ، آنگاه با وى اصرار كرد و پيغام داد كه امشب مكتوب را با حضور كسان بيار و به من ده . گويد : و چون شب شد كس از پى وى فرستاد كه پيش رياح رفت جمعى نيز پيش وى بودند و گفت : « اى مردم ! امير به من دستور داده مكتوبى بنويسم و پاى ابن خالد را به ميان بكشم ، من نيز مكتوبى نوشتهام كه به سبب آن نجات يابم اما شما را به شهادت مىگيرم كه هر چه در آن هست باطل است . » پس ابن حيان بگفت كه يكصد تازيانه به او زدند و سوى زندانش باز بردند . عبيد الله بن محمد گويد : وقتى خداى آدم را از بهشت فرو فرستاد وى را بر ابو قبيس بالا برد و همه زمين را پيش روى وى برد آن را بديد و به دو گفت : « اين همه از آن تست . » گفت : « پروردگارا چگونه بدانم كه در آن چيست ؟ » گفت : « وقتى فلان و فلان ستاره را ديدى چنان و چنان باشد و چون فلان و فلان ستاره را ديدى چنان و چنان باشد » و اين را به وسيلهء ستارگان مىدانست ، آنگاه اين كار بر او سخت شد و خداى عز و جل آيينه اى از آسمان فرستاد كه به وسيلهء آن هر چه را در زمين بود مىديد . وقتى آدم بمرد شيطانى به فقطس به طرف آينه رفت و آن را شكست و بر آن در مشرق شهرى ساخت به نام جابرت . وقتى سليمان بن -